نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : شنبه چهارم مرداد 1393

تقدیم به پایتخت اولین حکومت علویان در جهان؛ساری

 

ساری من ،درست می بینم؟

این همه سال قدمتت چه شده؟

هفت حوزه، ومدرسی پر شور

دور میدان ساعتت چه شده

 کاش شعر غم ترانه تو

به کسی بین شهر بر نخورد

کاش بر این درخت ظریفتت

از سر کینه ها تبر نخورد

از کیومرث تا سلیمان خان

از رضا خان و مصطفی خانش

مهدی آباد و کوچه سردار

مسجد جامع گوهر جانش

صحبت از قرن ها تمدن توست

شهر سارویه غصه ات از چیست؟

پایتخت حکومت علوی

کمی امروز حالتان خوش نیست

زادگاه حکیم شهر آشوب

قلب سی قرنی ات کمی تنگ است

ساز احساس عاشقانه تان

چند وقتی کمی بد آهنگ است

دخترانت شبیه تهرانند

پسرانت نه گویشت بلدند

و کمی سعی می کنند انگار

لهجه ها را شبیهتان نکنند

شهرمن حرمت نگاه تورا

چشم ها نگه نمی دارند

کاش گاهی بخاطر تو شده

پلک خود روی چشم بگذارند

جمله ای را بنر کنند ای کاش

شهر ما جای ناکریمان نیست

حرمت شهر واجب است عزیز

ساری است، عاشق است ، تهران نیست

روسری قحطی است اما باز

شهر من از حیا پر است هنوز

شهر ساپورت پوش شده اما

از امید و وفا پر است هنوز

کاش گاهی برای عرض ادب

پیش آن بچه های ماه جبین

سرکی هم شده عبور کنیم

بین گلزار شیخ مجدالدین

بچه هایی هنوز آنجایند

ایستاده کنار جلوه ما

نگذاریم تا عوض بکنند

 از شهیدان شهر قبله ما

شهر ما عاشق است، عاشق ها

قلب این شهر را نگه دارید

نگذارید حرمتش برود

دست در دست شهر بگذارید

ساری آیینه فضائل بود

یعنی امروز هم همان ساریست

بین رگ های شهر من امروز

خون غیرت هنوز هم جاریست

فرح آباد تا ته تاکام

ماهفروجک گرفته تا سورک

شهر ساری هنوز پابرجاست

شهر ما گوهرست و تک بی شک

سقف های سفالی مارا

لهجه تلخ دیش عوض نکند

ساروی عاشق است اگر امروز

این شرف را زخویش عوض نکند

طبری می سرایم این بیت

آخرم را به یاد شهر خودم

مِه جانِ شهر، تی بِلا می دل

نَیره تِه نازِّ چشم ره درد و غم

 

 

 

موضوعات مرتبط: سیاسی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393

آقا سید علی جان؛

شهر دارد دوباره نام تورا با صدایی بلند می شنود

شهر قلبش گرفته از غصه، بازهم بخند می شنود

بیست ویک سال عاشقی کردی، ولی یک بار هم نشد سید

حرف از خدا به لب نزنی،هرکسی از تو پند می شنود

تو صدایت هنوز هم جاریست ، حرفهایت هنوز در شهر است

ولی هرکس که از تعلق خویش دست و دل را که کند می شنود

جای تو خالی است مثل همه، مثل تصویر مجتبای عزیز

گوش ما هم اگر که شهوت و نفس ، خود رهایش کنند می شنود

تو بیا بین مسجد جامع، با تو بوی خدا بلند تر است

شهر دارد ز خنده شیطان باز هم بوی گند می شنود

تو که هستی ، خودت که می دانی،چه خبر هست در دل شهرت

گوشهای توادعای مرا بین نار و کمند می شنود

حتم دارم که حرف ها ی مرا ، گرچه قَدَّم نمی رسد تا تو

گوش جانت همین که می بینند ، روی پا می پرند، می شنود

هرکسی از کنار این شعرِ، نذر چشمان تو که رد بشود

روی آتش صدای فریاد دانه های سپند می شنود

شهر، ساپورت بر تنش کرده،حرف کنسرت نیست شکر خدا

روسری قحطی است در این شهر، چه کسی این چرند می شنود؟

صف مسجد پر است از خالی،دیش ها روی خانه ها خوبند

شب آرایش است عاشورا، این سخن را نه چند می شنود

سبز ها حسین کش شده اند،همه جیغ ها بنفش شدند

مثل موشی صدای ایمان را خوب که می جوند می شنود

بگذار آتش از درون باشد،آتش در گلوی خاکستر

چون صدایش بلند تر بشود، گوشها که کرند می شنود

سیدی هست خون دل بخورد، علی ما به چاه مشغول است

او خودش حرف می زند و فقط خودش اینگونه پند می شنود

تو می آیی دوباره با همه دوستانت و شهر من گوشش

خوب تر می شود ز اکنون و بازهم حرف قند می شنود

قصه تلخ است و شور اما باز،علی آقا امید در دل هست

شهر دارد دوباره نام تورا با صدای بلند می شنود

سیب سرخی به ما تعارف کن، سیب سرخ علی دوامی را

فقط این بیت های بُرّان را آنکه خود عاشقند می شنود

موضوعات مرتبط: سیاسی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393

یا کریم اهل بیت (ع)

سوی تو می دوند سوار و پیاده، مست

هم راه مست، قافله ها مست ، جاده مست

دیدم که در میانه ی میخانه عالمی است

حتی شراب مست، سبو مست ، باده مست

شاعر به وقت گفتن شعر از دو چشم توست

از حال رفته، از نفس و پا فتاده ، مست

کار غزل به شرب مُدامت ردیف شد

حتی ردیف قافیه ها را نهاده مست

پلکی زدی و کار جهان روبه قبله شد

کعبه به دور توست، بدون اراده ، مست

در کوچه ی قرار تو بند آمده است راه

در ازدحام ، هرچه نبی ، ایستاده مست

یوسف دوید و پیرهنش را درید و گفت:

زیباترین پدیده کنون روی داده مست

افعال درهمند، تو هستی و بوده ای

فعل مضارع مست، و ماضی ساده مست

حُسن از نگاه مست تو اول شروع شد

خورشید زیر پلک تو محو طلوع شد

مولا حسن ، کرامت دریا، حسن حسن

حیدر حسن، دوباره ی بابا حسن حسن

پیغمبر مجدد این خانه مجتباست

موسی حسن، شکوه مسیحا حسن حسن

اصلا خدا کشید صفات کمال را

از ابتدای نام خودش تا حسن ، حسن

بابا شدن چقدر می آید به بوتراب

مادر شدن به فاطمه اش با حسن،حسن

روزی که هست یوم یفر  من الاخیه

امضا نموده دفتر ما را  حسن ، حسن

ای سفره دار شهر مدینه ، جناب فضل

ما را بخر به خاطر زهرا حسن ، حسن

اصلا حسین هم حسنی می شود اگر

جای حسین ، ذکر شود یا حسن حسن

ای آبروی قافیه ی شعر من ،حسن

شیرین شده است بیت من از این حسن حسن

مارا برای عشق تو آدم درست کرد

از خاک زیر پات مرا هم درست کرد

مارا خدا برای همین خانواده بود

از اولش گدای مُسَلَّم درست کرد

مارا شبیه بی کس و کاران روزگار

اما تو را ستاره عالم  درست کرد

تاکه خودش به صورت موجود رو شود

از روی خویش، رَبِّ مُجسم درست کرد

از روی طرح چشم تو مهتاب را کشید

آن هم نه عین چشم تو، مبهم درست کرد

از نور روی گونه ات آهسته جمع کرد

خورشید را  به لطف تو کم کم درست کرد

از انتهای رد تو یوسف جوانه زد

از ابتدای فضل تو حاتم درست کرد

صلح تو را بهانه تاریخ کرد و بعد

یک جلوه اش گرفت و محرم درست کرد

از یک سبوی بازدمت جرعه ای چکاند

بهر مسیح عیسویان ، دَم درست کرد

باگوشه ای ز داغ  تو  انگار می شود

صد مقتل شبیه مُقرم درست کرد

در روضه ها به نام تو ضرب المثل زدند

وقتی سخن ز قاسم و حرف از عسل زدند

ذکر دوام بر لب عُبّاد ، یا حسن

ذکری که مادرش بشود شاد، یا حسن

هوهوی ذوالفقار جمل ، دم گرفته است

هر صبح و شام، نعره و فریاد یاحسن

رمز عروج حضرت عیسی به کائنات

ورد لب تامی زُهّاد ، یاحسن

حیف است ، حیف، صحن تو جارو نمی کنند

غیر از نسیم صبحدم و باد ،یاحسن

اصلا مدینه بی حرمت،بی قواره است

وقتی که نیست قبر تو آباد یا حسن

صحن عتیق مشهد و ایوان طلای آن

اصلا صفای پنجره فولاد یا حسن

حالا عراق و شام تو را درک می کنند

با قصد شوم فرقه جلاد یاحسن

سادات فاطمی ز شما محترم شدند

«حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند»

موضوعات مرتبط: اهل بیتی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393

عزیز و صاحب کون و مکان بیا برگرد

جناب عشق زمین و زمان بیا برگرد

چقدر منتظری که دعای ما گیرد؟

به ذکر نافله نابتان بیا برگرد

به اشک و ندبه ی ما هم اگر نمی آئی

به جان مادر هفت آسمان بیا برگرد

خراب تر ز دل ما کجاست آقاجان؟

به جان این تن نامانده جان بیا برگرد

حریم عمه ات آن جور، سامرا اینجور!

نرفته تا حرم جدتان، بیا برگرد

چقدر شیعه سرش روی نیزه ها رفته

گرفته قلبم از این ناکسان بیا برگرد

بساط نائبتان را خراب می خواهند

به خاطر دل این مهربان بیا برگرد

برای ما که نه آقا برای مُسلمتان

که هست یک تنه در خطتان بیا برگرد

چقدر زخم زبان که کجاست صاحبتان؟

شنیده ایم ز این و زآن  بیا برگرد

خلاصه حضرت آقا به داد مان برسید

اغث مسافر صحرا ،  به دادمان برسید

دلم گرفته نشستم برات گریه کنم

بیا بیا که بیافتم بپات گریه کنم

تو ناله های شبت را به ما بیاموز و

نفس نفس وسط ناله هات گریه کنم

برای نیمه شعبان چگونه شاد شوم؟

نیامدی که شوم من گدات گریه کنم

تو در عراق و دمشقی، خودت گرفتاری

چرا نباید از این مشکلات گریه کنم؟

به یاد مردم کابل، برای آفریقا

کنار تو بنشینم فرات گریه کنم

به خاک و خون به میانمار ، یا که در بحرین

برای غربت این خاطرات گریه کنم

دمشق، غزه ، حلب، مصر، نیجریه، یمن

کنار یک به یک این نقاط گریه کنم

زنان بی سرو کودک کشان در سودان

نشسته ام به کدامین عزات گریه کنم؟

تمام شهر برای تو ریسه بندان است

گرفته قلبم از این سور و سات گریه کنم

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

فقط بلد شده ام پُرملات گریه کنم

دلم خوش است سه شنبه تو جمکران هستی

برات شعر بگویم، برات گریه کنم

تو را به جان علی، جان کوچه ها برگرد

به جان خار بیابان و بچه ها برگرد

چقدر منتظری تا که یارتان بشوم؟

به صبح آمدنت ذوالفقارتان بشوم؟

فقط بلد شده ام با شما صفا بکنم

فقط بلد شده ام اینکه بارتان بشوم

زمن گناه فقط سمتتان روانه شده

چگونه جان به کف آقا کنارتان بشوم؟

توئی که با خبر از سستی نماز منی

چگونه آینه بی غبارتان بشوم؟

منی که نیمه شبم را به خواب، یخ زده ام

چگونه اهل سحر چون بهارتان بشوم

منی که کبر و غرور از نگام می ریزد

میان لشگرتان تک سوارتان بشوم؟!

منی که نائبتان را نمی کنم تمکین

چگونه مدعی و غمگسارتان بشوم

ولی هرآنچه که هستم، بلد شدم باید

میان روضه رَوَم ،بی قرارتان بشوم

تو را به جان تمامی روضه ها برگرد

تو را به خاطر این وضع و حال ما برگرد

 

 

موضوعات مرتبط: انتظار
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393

اول نوشت فاطمه ، بعداً کشید علی

در قامتش نبی و به جسمش دمید علی

وقتی به دست حضرت مولا رسید علی

در چهره اش جمال خدا بود و دید علی

خندید و گفت : هستی عالم فدای تو

با اشک گفت: فاطمه خالیست جای تو

چشمش علی علی، دو لبش چون علی علی

وصفش نبی به روز، شبش چون علی علی

رزمش عمو حسن، رکبش چون علی علی

حُسنش ز فاطمه نصبش چون علی علی

 اصلا علی علی ، علی اکبر علی علی

اول علی علی ، خط اخر علی علی

بابا حسین او چه قدر ذوق می کند

بابا بزرگ علی چو پسر ذوق می کند

لیلا چو دید قرص قمر ذوق می کند

عمه که دید روی گوهرذوق می کند

چشم حسین دوخته بر چشم کودک است

 بین قمات، فاطمه در قاب کوچک است

 اکبر شدی که دست صغیران قدح دهی

مثل ستاره ها جبروتی به مه دهی

دست مرا بگیری و در دست شه دهی

گه گاه باده و قدحی گاه گه دهی

دارد خدا ز عرش تماشاش می کند

گرد سرش ملائکه شاپاش می کند

باب المراد بودی و باب الوفا شدی

عشق پدر تو بودی و آقای ما شدی

بالا سر بهشت خداوند جا شدی

وقتی که شاهزاده پائین پا شدی

ای تاج عرش بر سر و بر تن عبای عشق

جانم فدای صاحب پائین پای عشق

نامت علی شده است که دلبر بخوانمت

باید تورا دوباره ی حیدر بخوانمت

کوری چشم شهر، پیمبر بخوانمت

قائم مقام فاطمه، اکبر بخوانمت

اصلا علی شدی که تو را جان صدا کنم

تا نام عشق را ز تو آسان صدا کنم

جانم فدات ای خم جوشان کربلا

گردم فدات قاری قرآن کربلا

عشق تو عشق و جان حسین جان کربلا

ای بادبان کشتی طوفان کربلا

ارباب زاده ، دست رعیت به سوی توست

تنها رقیب رزم تو تیغ عموی توست 

پلکی بزن ز چشم شما نور می چکد

شیرین بخوان که از نفست شور می چکد

موسی دخیل توست، ز تو طور می چکد

ساقی ز گیسوان تو انگور می چکد

وقتی خدا ز دیدن تو سور می دهد

مسجد برای خاطرت انگور می دهد

بر هم زدی مژه ز فلک عقل و هوش رفت

یوسف رسید تا به رخت آبروش رفت

وقتی نفس زدی به جهان عطر و بوش رفت

محض تو بود طرح حرم شیش گوش رفت

یک شب دوباره در حرم باصفا خوش است

ذکر حسین وای به پائین پا خوش است

پیغمبر دوباره، مسیحای قافله

سر حلقه جماعت شیدای قافله

ای حیدر حماسه والای قافله

زهرا، علی ، نبی مثنای قافله

یک روز می رسد که خودت شمع می شوی

با زحمتی میان عبا جمع می شوی

 

موضوعات مرتبط: اهل بیتی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393

امام شعر و غزلهای عاشق و ساده

امام منبر و محراب و مُهر و سجاده

خدا هرآنچه دعا داشت بر شما داده

عروس حضرت حیدر چنین گوهر زاده

حساب عشق من و تو ، حساب ایمانیست

جناب مادر تان گرچه دخت ایرانیست

رسیده گل پسری در میان شور و نوا

امام ذکر و عبادت، امام شور و دعا

علیِ دومِ بیتِ علی و فاطمه ها

امام ِ بعد معمای سرخ کرببلا

امام اشک و شکوه و اسارت و بازار

امام صبر و سر و سنگ و غارت وبازار

رسید تا به بیان خدا قلم باشد

علی شده است که نام علی عَلَم باشد

پس از عمو، حرم عشق، محترم باشد

خودش حریم شود گرچه بی حرم باشد

علیِ اوسط ارباب ما، خوش آمده ای

امام روای کرببلا ،خوش آمده ای

عیار دین ، شرف و زهد و علم و تقوایش

صحیفه اش سند نطق ناب و گویایش

پس از حسین به جا مانده دین ز غوغایش

حسین، ذکر تمامی روز و شبهایش

گریست آنقَدَر از داغ آن حماسه ی خون

که گشته یک نفر از جمع خیل بَکّائون

شب ولادتتان ،حال سینه، باران است

اگر چه کل فلک، جشن و ریسه بندان است

ولی نگاه محبان ز اشک گریان است

گمان کنم شبتان، شام اشک شعبان است

میان این همه عیدی،تو روضه خوان هستی

هنوز فکر اسیری عمه جان هستی

تو روضه دار پدر بوده ای پس از آن روز

در اِنکِسار پدر بوده ای پس از آن روز

به فکر نیزه و سر بوده ای پس از آن روز

برای عمه سپر بوده ای پس از آن روز

فدای آن همه زخمی که مانده روی سرت

و اشکهای مدامت به روضه ی پدرت

ز صبر حضرت ایوب کم نداری تو

برادری که شود یار هم نداری تو

به ذهن ما گذری غیر غم نداری تو

فدای تو بشوم که حرم نداری تو

تمام عمر شما یک کلام، اشک و غم است

و کار روز و شبت والسلام،اشک و غم است

تمام ایل و تبار تو پاک و محترم اند

 تمامشان جلوات محبت و کرم اند

فدایشان بشوم تاج و فخر بر سرم اند

امام زاده نسل تو صاحب حرم اند

ولی حریم تو غیراز تراب چیزی نیست

وزائری بجز از آفتاب چیزی نیست

 

موضوعات مرتبط: اهل بیتی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : شنبه دهم خرداد 1393

نزول آیه زلزال می شود امشب

به جام ، باده سلسال می شود امشب

جهان اسیر لب و خال می شود امشب

چقدر فاطمه خوشحال می شود امشب

رسید دست قشنگی که آبرو باشد

کسی که تکیه ارباب ما به اوباشد

زجام و باده و مستی بساط پهن شده

برای عشرت هستی بساط پهن شده

برای یار پرستی بساط پهن شده

ببین که با چه دو دستی بساط پهن شده

همان دو دست که حیدر براش می گرید

عَلَم، شریعه و عالم به پاش می گرید

خلاصه حضرت ام البنین پسردارد

پسر که نه زدو عالم شریف تر دارد

پس از دو لوء لوء و مرجان علی گوهر دارد

برای شب زدگان مرتضی قمر دارد

قمر کجاو دوچشمت؟ الهه ی احساس

فدای نام قشنگ تو حضرت عباس

به عجز آمده ام بشمرم صفات شما

چگونه رسم نمایم شکوه ذات شما؟

همین قَدَر بنگارم مشخصات شما

که گشت دور سر عشق ما غمات شما

چه دلبری که خداوند ما به شه داده

جناب ام بنین بهر او سپه زاده

شرف! چه واژه ی خردی برای خاک شماست

سما که جای خودش، عرش سینه چاک شماست

هزار یوسف مصری به صف هلاک شماست

پناه حضرت زینب وجود پاک شماست

امان اگر که بدون تو بی پناه شود

بدون سایه تو ناگریزِ راه شود

خدا هرآنچه صفا داشت با شما رو کرد

پس از رسیدنتان ذوالفقار هو هو کرد

ملک غبار رهت را به مژّه جارو کرد

و حوریان همه را بند آن دو ابرو کرد

و حاجت همه را دست شخصتان داده

برات کرببلا را به دستان داده

کم است اینکه بگوئیم، ماه و مهتابی

و یا که قافیه باشد که ساقی آبی

به استعاره بگوییم که میِ نابی

فدایتان بشوم اینکه باب الاربابی

فدای آن حرمی که تو باب آن باشی

چه باک حشر اگر که حساب آن باشی

نگاه کن به گداهای پستتان، کافی است

عنایتی به اسیران مستتان کافی است

به محشری که درآن ضرب شصتتان کافی است

فقط برای شفاعت دو دستتان کافی است

شما که در کَرَمت گبر زاده محسوب است

برای دیدنتان ارمنی شوم، خوب است؟

جناب ماه، شبم، روشنم بفرمائید

کرامتی و رها از منم بفرمائید

و عفو بهر چنین گفتنم بفرمائید

عنایتی به شب مردنم بفرمائید

فدایتان بشوم ای نگار احساسی

بگیر دست دلم را تو حضرت عباسی

 

موضوعات مرتبط: اهل بیتی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : پنجشنبه هشتم خرداد 1393

کودک نفس مادر و دریا ، بابا

می خندد و می کُشد خودش را بابا

مادر ملکوت است و مسیحا بابا

لب باز بفرما، تو به بابا بابا

پلکی بزن و بکش دو عالم در بند

حق را به هبوط می کشی با لبخند

چشم تو به یک لحظه اگر وا می شد

بند از دل رحمت خدا وا می شد

درهای بهشت بی هوا وا می شد

دستان ملک مثل گدا وا می شد

زیبا مَثَل پدر ، فدایت بشوم

قند و عسل پدر ، فدایت بشوم

بوسید تورا فاطمه ، حیدر خندید

با بوسه ی بابای تو مادر خندید

تا دید تورا چنین، پیمبر خندید

داداش حسن جانِ تو آخر خندید

خندیدن و اشک، توامان  است امشب

خالی است در این همهمه جای زینب

مادر وسط بزم اگر می گرید

بابای تو بی صدا سحر می گرید

آهسته حسن گوهر گوهر می گرید

با اشک نبی ،عرش، شرر می گرید

میلاد تو آغاز طلوع اشک است

نامت که حسین شد، شروع اشک است

فطرس به کنار تو به سِیر آمده است

عیسی و سلیمان و عُزیر آمده است

موسی ز کنشت ،سوی دیر آمده است

شبّر به تماشای شبیر آمده است

امشب فلک از نام تو زد بر خود زین

جانم به فدای نام ارباب حسین

مولا به سخا و جود عادت دارد

امشب طلبد هر آنکه حاجت دارد

امشب شبش است، یار فرصت دارد

شایاش ز دست شه حلاوت دارد

دیدار مه و ستاره ؛ عیدی دارد

بابا شدن دوباره عیدی دارد

من بال شکسته ام، شفا می خواهم

از شاه کرم، سهم گدا می خواهم

یک لحظه عنایت تورا می خواهم

از دست شما کرببلا می خواهم

امید عطای بهترینم با توست

امضای برات اربعینم با توست

امشب سرو کار ما به مِی افتاداست

ارباب بیاید دل نوکر شاد است

بعد از تو جهان ، ملک حسین آباد است

زنجیر مرا خدا بدستت داد است

یک عمر بسوزیم برایت ، عشق است

یک ثانیه در صحن و سرایت عشق است

یک واژه از ان صفات تو مارا بس

از هرچه جهان ، برات تو مارا بس

یک نخ ز پرِ غُمات تو مارا بس

یک گوشه ز کائنات تو ما را بس

شه راچه زیان ، گدا نصیبی ببرد؟

ما را به حریم بوی سیبی ببرد؟

زبر است حریر عرش بر پیکر تو

قنداقه چگونه می کند مادر تو؟

وقتی که نگاه می کند حنجر تو

با اینکه شنیده قصه ی آخر تو

ارباب حسین من غمت روزی ماست

جان دادن بین ماتمت روزی ماست

یافاطمه بهرتو حبیب آمده است

در شهر مدینه بوی سیب آمده است

بر درد جهانیان طبیب آمده است

می گفت به تو انالغریب، آمده است

بر چهره او خاک نگیرد هرگز

پاهاش به خاشاک نگیرد هرگز

ای کاش دوباره بال و پر دار شوی

در باغ علی باز ثمر دار شوی

بانوی صدف باز گوهر دار شوی

ای کاش دوباره هم پسر دار شوی

زنهای بد و حسود چشمت نزنند

میخ و در و نار و دود چشمت نزنند

موضوعات مرتبط: اهل بیتی
نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393
این عبارت دوست عزیزم و برادر خوبم آقا مبین نهاوندی شرح حال شعرای اربابه


شفاهی میخوانم
کتبی گریه میکنم
حسین جان ...
برگرفته شده از mobin-nahavandi.ir

نویسنده : محمد علی رضاپور
تاریخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392

ولادت زینب(س)

بپیچ فاطمه قنداقه اش، نظر نخورد

مواظب است ملک تا به روش پر نخورد

به صبح دم که قرار است روی او گیرند

خدا کند که به خورشیدشهر بر نخورد

مواظب است حسن تا به وقت بوسیدن

نسیم زبر نباشد به او ضرر نخورد

حسین دست خودش را گذاشت بر چشمش

که اشک او بزداید، زمین گوهر نخورد

و فاطمه بکند سعی تا بپوشاند

که نور بر رخ او حد بیشتر نخورد

شب ولادت بعضی از این ذوات کریم

قرار نیست بدون بکا به سر ببریم

خلاصه دختری آمد غم پدر بخورد

برای عاشقی اش داغ بیشتر بخورد

به دست کوچک خود موی یار شانه کند

و غصه ها ز تماشای میخ در بخورد

رسد بر او سحری که به زخم او نمکی

ز لخته های نشسته به فرق سر بخورد

ویا کمی نگذشته از آن غمش در تشت

غمی ز پاره شدن های یک جگر بخورد

رسید همسفری که برای عاشقی اش

چه رنجهای بزرگی زیک سفر بخورد

ز دشت خونی و نی ها و تیرها یکجا

به قلب او ضرباتی عمیقتر بخورد

به کوچه ها بکشانند ماجرایش را

چه سنگ ها که بر آن جسم پر شرر بخورد

چقدر تا به امانات خدشه ای نرسد

امینه پیش رود سنگ بر سپر بخورد

تمام چادرش از طرح جای پا پربود

بماند آنچه قرار است بر کمر بخورد

چقدر قافیه تنگ است وقت گفتن تو

چقدر سخت شده قصه شکفتن تو


موضوعات مرتبط: اهل بیتی
 
 
آوینی چه زیبا شاعر را می سراید که شاعر از محارم راز است، گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. حتی آن شاعران که زبان شیاطینند شعر خود را از آسمان دزدیده اند.

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد